تبليغاتX
قتل مهتاب به فرمان نئون
خیلی تا تولد امام رضا (ع) مونده حدود یک هفته ولی من که سریع امکان به روز شدن ندارم همین حالا حرفم رو میزنم....

     سراسر نور و شکوه این اولین چیزیه که با ورود به حرم به ذهنت می آید اینقدر بزرگ و شلوغه که یه کم از این همه عاشق حسودیت میشه از بین مردم مختلف رد میشی احساس عجیبی بهت میگه اینجا یه تیکه از بهشته و تو مات و مبهوت فقط پیش میری ...

     درهای طلا کاری شده شیشه های نفیس اسمهای زیبا همه در هاله ای از اشک تو چشمات می رقصن و تا ناخودآگاه پر میکشی ...

     ناگهان میبینیش تنها و مهجور ... احساس عجیبیه ... این همه عظمت ناگهان در عظمت بی آلایش مزار عطر آگینش رنگ می بازد ... در دل می گویی چقدر تنها... واژه غریب سمبل تمام دایره لغاتت شده

     آهسته می نشینم دیگر توان ایستادن ندارم مردم زیادی گردش حلقه زده اند ولی من گویی همه را در دور آهسته فیلم عجیبی می بینم همهمه برایم بی رنگ شده و صدای آهنگین اذان تم روحانی این فیلن تاریخی را قوت می بخشد ...

    و برای این عظمت و تنهایی دلم میگیرد ...

    سرم را پایین می اندازم و آهسته می گوییم:  

 (( تولدت مبارک))



دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 |
مراقب افکارت باش آنها به گفتار تبدیل می شوند

مراقب گفتارت باش آنها به کردار تبدیل می شوند

مراقب کردارت باش آنها به عادت تبدیل می شوند

مراقب عاداتت باش آنها به شخصیت تبدیل می شوند

مراقب شخصیتت باش چرا که سرنوشتت را می سازد...

متن بالا یه sms بود ولی به نظرم خیلی جالب اومد کلا من همیشه به اینکه خود آدم سرنوشتش رو می سازه اعتقاد داشتم ولی این روزا یه چیزایی دیدم که واقعا باور کردم ...

به هر حال امسال بعد از ۱۲ سال من روز اول مهر خواب بودم راستش خیلی دلم واسه مدرسه و حال و هواش و از این چیزا که همه می گن تنگ شده ولی اصلا دوست ندارم به عقب برگردم اگه باز از اول شروع کنم همین راهایی که رفتم رو میرم ولی می ترسم انتخاب دانشگاه آزاد از سر بی حوصلگی اولین انتخاب اشتباه زندگی من باشه ...

زمان معلوم می کنه...



جمعه سوم مهر 1388 |
همیشه دوست داشت کفشهاش مث کفش مامان قرمز و براق باشه

همیشه دوست داشت وقتی بابا از جنگ میاد بیدار باشه

مامان میگفت دل بابا واسه چشمات تنگ شده

اون شب صدای بلندی بیدارش کرد 

دوید تو حیاط گوشهاش چیزی نمی شنید مامان چرا تو حیاط خوابیده بود؟

صدای بعدی خیلی بلندتر بود ولی اون نشنید 

آخرین چیزی که دید کفشهاش بو که مث کفش مامان قرمز و براق شده

صداهای مبهمی میگفت دیشب اینجا رو بمبارون کردن

بابا دوید طرف خونه

بابا یه دل سیر چشمای باز دخترش رو نگاه کرد....



سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 |
 

راز

 جادوگران برای شناسایی هم تنها

                                              لبخند

                                                                                                         است



یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 |
تولد

کودکی در میدان جنگ به دنیا آمده

سربازی زانو می زند

و زنی از خوشحالی و درد می گرید،

پس کی دوباره در صلح خواهیم زیست؟

پس کی به این حقیقت ساده می رسیم

که جنگ تنها شایسه ی لعنت است؟

جان یک کودک بیشتر از یک مرز می ارزد

جان یک کودک تنها تپش قلبی ازلی ست

ما باید باور کنیم

که جنگ تنها شایسته ی لعنت است

به خاطر جان یک کودک

و به خاطر انسانیت

باید باور کنیم....



یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 |
نزدیکه یک ساله که توی این وبلاگ چیزی ننوشتم 

شاید واسه اینکه عادت کردم واسه هر چیزی مناسبتی بتراشم 

نمیدونم چرا احساسات عجیبی دارم هم توی زندگی شخصی هم اجتماعی که چقدر دوست داشتم اینا با هم قاطی بشن (جامعه شناسی) ولی خب نشد 

حالا دارم میرم دانشگاه بدون هیچ شوق و شور و حالی ... ادبیات....

چقدر زود بزرگ شدیم

شایدم فکر میکنیم که بزرگ شدیم

حضرت محمد(ص) می فرمایند: برتری عالم به عابد مانند برتری من به امتم می باشد....

بعد ما همین 2 کلمه درس هم که می تونیم نمی خونیم

امیدوارم از این به بعد بیشتر و بهتر بنویسم



شنبه بیست و یکم شهریور 1388 |
 

 دیشب خواب زمین آشفته بود، نیمه های شب از خواب پرید غرق عرق چشمان آسمان خیس بود ، زمین نگاهی به او کرد خواب بودی؟ آسمان پوزخندی زد ، گفت که مجبور نیستی امشب خانه ی علی را ببینی تا بدانی چرا من بی خوابم ...

زمین آشفته تر از پیش شد اخر چرا ؟ نزدیک بود بغض آسمان بترکد چرا چه؟ مگر ندانستی شب پیش پسر ملجم شق القمر کرد؟ زمین که دیگر بی تابی از چشمانش می بارید گفت مهم نیست علی زخمهایی کاری تر از این هم خورده است ، او از پنهانی ترین زوایای هستی مقاوم تر است...

آسمان گفت نه! مگر فریاد شوق آمیزش را نشنیدی؟ به خدای کعبه رستگار شدم؟ چه اتفاقی  به جز پیوستن به خدا برای علی  رستگاری محسوب می شود ...

آسمان از پشت پرده اشک آن خانه را می دید خانه ای کوچک که به اندازه تکان دهنده ترین شبهای تاریخ وسعت دارد، زنی را میدید  که خاطره دفن شبانه ی مادر در ذهنش جان گرفته... آزاده ترین مرد تاریخ را میدید که که اسیر بستر پدر اشک میریزد....

و علی را....

که آرام خوابیده و از دور با چاه وداع می کند تنها همدمش در این دنیا و آرام با فرزندانش حرف می زند کسانی که می داند بعد از خود آنها نیز بار سخت این وعده ی ازلی را به دوش می کشند دهان حسن را می بوسد و گلوی حسین را ، زینب را دلداری می دهد اشک ام کلثوم را پاک می کند... و با عباس از جنگ می گوید جنگی که آنها را باز به هم می رساند ... و چه وعده ای ، وعده اش به عباس بوی وعده ی پیامبر به فاطمه میدهد....

می گوید برای قاتل من شیر ببرید تا در اسارت شما گرسنه نباشد ....



شنبه سی ام شهریور 1387 |
..............

من این عکسها رو از سایت 3jokes.comگرفتم.

 

اینم عامل عفونت




ادامه مطلب
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 |

..............

تو نیستی

اما من برایت چای میریزم

دیروز هم نبودی...

که برایت بلیت سینما گرفتم

                                     دوست داری بخند

یا دوست داری مثل آینه مبهوت باش

                                مبهوت باش

مبهوت من و دنیای کوچکم

دیگر چه فرق می کند؟

باشی یا نباشی؟

                                           من با تو زندگی می کنم.

گاهی وقتها زندگی با آدم قمار میکنه ... گاهی وقتها یکی سر زندگی با آدم قمار میکنه!

توی هر کدوم که ببازی زندگی رو از دست میدی... ولی مهم نیست باید آدمی رو که این قدر برات عزیز بوده که سر زندگی باهاش شرط بستی از دست ندی...

نمیدونم این مطلب رو کجا خوندم ولی خیلی بهش علاقه دارم:

به بار مرد کوری توی خیابون گدایی می کرد و مقوایی کنارش بود که روش نوشته شده بود (به من کمک کنید)، شاعری از کنارش رد شد ولی پولی نداشت که به مرد بده ، شاعر مقوای مرد رو برگردوند و پشتش چیزی نوشت ، به مرد کور گفت : مقوات رو به طرفه نوشته من بذار و رفت از اون به بعد هر کس از اونجا رد میشد به مرد کمک می کرد و  تا او ثروتمند شد ...

اما هرگز نفهید که مرد شاعر روی مقوایش نوشته (اکنون بهار است، اما من نمی توانم آن را ببینم...)

 

 



سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 |

 

چیزی هست که می خوام بگم.....

شایدم نمیخوام بگم

اصلا نمی دونم چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یا اصلا چیزی هست یا نه؟ ولی هست اما من نمی دونم چیه........

دیشب یه فرشته به خوابم اومد... یکی از اونایی که چراغهای بهشت رو روشن میکنه یه عالمه تو بغلش گریه کردم ... امروز هم دیدمش بین مردم شاید واسه همین این قدر دلم گرفته...

سالها پیش دلم میخواست یه دختر رو توی یه جاده که همه درختاش زرده زیر یه درخت روی یه صندلی نشسته و داره رفتن یه مرد با یه بارونی بلند سیاه رو تماشا میکنه نقاشی کنم.

همیشه درباره این تصویر شعر میگفتم ولی هیچ وقت نقاشی نشد... اصلا نمیدونم اون مرد کی بود یا اون دختر فقط می دونستم همو نمی شناسن... و هیچ وقت هم نخواهند شناخت...ولی حالا میدونم اون دختر یه فاحشه بود که هیچ وقت با مردی همبستر نشده بود و منتظر اون مرد تو جاده نشسته بود

و اون رهگذر مرد قصه های پنهانی ترین تمناهای اون دختر بود ولی هیچ وقت اون رو نخواست...

شاید فردا تصور دیگه ای از اون تصوید داشته باشم...

 

 



سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 |